خانم کوچولو ها




خانم کوچولو ها

موضوع بندی
سحر کوچولو
مهسا کوچیکه

آخرین یادداشت ها
همین طوری
۲۱ /۲ ۰ / ؟ ۱۳۶
شیطونی
کاش می شد
[ بدون عنوان ]

آرشیو
آذر 1386
دی 1386
بهمن 1386
اسفند 1386
فروردین 1387
اردیبهشت 1387



سریال امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

همین طوری

سیلام

عرض به حضورتون که چهارشنبه چهلمه آن مرحوم است و ما باید تشریف ببریم راه دور  این یک.

دو اینکه کامپوترمان در یک هنگ شدید به سر میبرن و بر همین اساس ما حتی نمی توانیم به آیکن فوتوشاپمان نگاهی بیندازیم . چه برسد به کارهای دیگر ( البته طبق آمار معلوم شده است که ۹۰٪ دخترا همیشه کامپیوتراشون خرابه) . و همین قضیه ما را مجبور کرد تا برویم و از دیگری (سحر ) پوستر به عنوان قرض بگیریم در مقابل دیدگان استادمان با آن پوستران قِر آییم . جالب قضیه اینجاست که با اینکه کارهایمان به طور کامل مورد تایید استاد مربوطه واقع نشده و در حالی که ژوژمانمان در همین نزدیکی هاست و ما درون دلمان احساس شوری میکنیم باید برویم و کارهای دیگر د وستانمان را انجام دهیم. آن هم چه دوستانی.... دوستانی که از لحاظ کامپیوتر درون تعطیلات رسمی به سر میبرند به طوری که فوتوشاپ را از کورل نمی توانند تشخیص دهند

و سوم .... یه موجودی تو این دنیاست که با منه نهیف و ظریف و شکستنی قهرش اومده              چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم

***و این بود شرح وقایع اتفاقیه***

 

22:44 | مهسا و سحر | مهسا کوچیکه | حرف کوچولو [1]

۲۱ /۲ ۰ / ؟ ۱۳۶

نام: سحر

نام فامیل : کوچولو

تاریخ تولد: ۲۱ /۲ ۰ / ... ۱۳۶ 

نام پدر: انوشیروان

نام مادر: زهرا

مادر و کودک هر دو سالمن.

13:21 | مهسا و سحر | سحر کوچولو | حرف کوچولو [3]

شیطونی

ما ،یعنی هم سحر هم محسا ،همین الان تو کلاس ایندیزاین هستیم. و داریم استادمون رو می پیچونیم. و اصلا به درس گوش نمیدیم، چون چی؟!!!! بلدیم!

این استاده خیلی زیادی حرف میزنه اساب مسابمونو می ریزه به هم . اه

یه چندتا پسر اوسگل هم تو کلاسمون هستن که روبه رومون هستن خیلی هم خوشال هستن

کلا هستن ...بابااااا

و ما نیز از در راستای موفت بودن اینترنت این مکان سوء استفاده خود را میبریم . یاه یاه یاه

بابا یکی این استادرو از برق بکشه

 

17:27 | مهسا و سحر | حرف کوچولو [8]

کاش می شد

از طرف مهدی
 
کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته مارا، می برد

چشم مارا می شست

راز لبخند به لب، می آموخت

کاش می شد که به انگشت، نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

قبل از آنی که، کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته خود می کردیم

شاید این قفل، به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه دل، باده کنند

همگی

زنگ پیمانه دل، می شستیم

« کاشکی »، واژه دردآور این دوران است

« کاشکی »، جامه امیدی است

که تن حسرت خود، پوشاندیم

کاش می شد که کمی

لااقل

قدر وزن پر یک شاپرک، ما مسلمان بودیم
21:16 | مهسا و سحر | مهسا کوچیکه | حرف کوچولو [8]

بر شب بخند،

بر روز،

بر ماه و بر پس کوچه های پیچ پیچ جزیره،

بر این پسرک کم رو که دوستت می دارد،

 

نان را بگیر،

هوا را بگیر،

روشنیُ بهار را بگیر از من

اما خنده ات را نه

تا چشم از جهان فرو نبندم!

 

             پابلو نرودا

10:59 | مهسا و سحر | سحر کوچولو | حرف کوچولو [12]

کامپیوتر

 

زنان فکر میکنند که کامپیوتر باید مرد باشد زیرا...

۱- برای جلب توجهش باید اول آن را روشن کرد.

۲- با وجود اینکه داده های زیادی در ذهن دارد همچنان ساکت است.

۳- به محض اینکه به یکی وابسته شوید پی می برید که اگر کمی بیشتر صبر می کردید مدل بهتری گیر می آوردید .

و مردان فکر می کنند که زنان باید کامپیوتر باشند زیرا... 

۱- هیچ کس به غیر از خدا منطق درونی آن را درک نمی کند .

۲- زبان خاصی که کامپیوتر دارد برای هیچ کس قابل فهم نیست .

۳- حتی کوچکترین اشتباه شما  در حافظه دراز مدت ثبت می شود تا در موقع لزوم یادآوری شود .

۴- به محض وابسته شدن به آن درمی یابید که باید نصف حقوق خود را بابت لوازم جانبی صرف کنید .

 

21:10 | مهسا و سحر | مهسا کوچیکه | حرف کوچولو [4]

همدم

ما می دانستیم، و مادرمان هم میدانست که می دانیم، که او پدر ۸۵ ساله مان را کشته است. همه ی ما منتظر چنین روزی بودیم، فقط نمیدانستیم کدامشان قاتل خواهد بود و کدام یک مقتول. اگر مادرمان موفق نشده بود به طور حتم پدرمان موفق میشد. همه روی مادر را بوسیدیم، در آغوشش گریه کردیم و در چشمانش خواندیم که: کاری نمیتوانید بکنید.

یک پزشک آشنا گواهی فوت پدر را صادر کرد. مراسم پدر به بهترین صورت ممکن برگزار شد؛ تکیه کلام مادر در مراسم پدر این بود: بی همدم شدم.

 

دایی دیگه چشماشو بسته. حالا نوبت منه که دنبال لباس سیاه تو کشوم بگردم.

14:31 | مهسا و سحر | سحر کوچولو | حرف کوچولو [5]

عزیزترینم

 

سخت ترین کار بیرون اوردن لباس مشکی از تو کمده....

 

 

13:15 | مهسا و سحر | مهسا کوچیکه | حرف کوچولو [8]

تاخیر در انتشار

اول از همه سال نو رو به خودم و خانواده خودم تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی رو در کنار هم داشته باشیم.

دوم اینکه از تمامی کسانی که به دعوت ما پاسخ مثبت دادند و تشریف آوردند تشکر میکنم . فقط نمیدونم چرا وقتی اومدن نه ما اونارو دیدیم نه اونا مارو ! مثل امیر ، مانی ، فرهاد و بقیه که دیگه نام نمیبرم ...

13:11 | مهسا و سحر | مهسا کوچیکه | حرف کوچولو [2]

اطلاعیه فوق مهم

  توجه                                                                  توجه

و اینک....................... بعد از گذشت ثانیه ها ، ساعت ها ، روزها ، ماه ها و سال های متوالی

زمان دیدار خانوم کوچولو ها فرا رسید .

مکان ملاقات : منظومه شمسی ، کره ی زمین ، قاره آسیا ، خاور میانه ، ایران ، تهران ، منطقه پنج ، خیابان آیت ا.. کاشانی (اگه  از طرف صادقیه بیای نرسیده به شاهین ) ، بازارچه فرهنگ سرای نور ( چسبیده به شهر کتاب) .

به محض اینکه پای مبارک را درون مکان مقرر بگذارید ، متوجه وجود دو انسان میشوید که همانا با خود در دل زمزمه خواهی کرد که ......... خدایا این فرشته ها از کجا در اومدن ...... و در همان لحظه است که باید یقین حاصل فرمایید که اینان کسانی نیستند جز خانوم کوچولوها !!!!!!!

و ما نخواهیم گفت که در آنجا در چه زمینه ای فعالیت میکنیم زیرا در طول زمانی که شما در جست و جوی ما هستید خیری هم به سایر غرفه ها رساندید . خدا را چه دیدی !!

تا یک هفته بعد از انتشار آگهی مهلت دارین. ینی تا ۲۸ اسفند . هول نشین !!!

22:45 | مهسا و سحر | حرف کوچولو [18]

دور شدم

کور شدم

یه نقطهء نور شدم...

10:45 | مهسا و سحر | سحر کوچولو | حرف کوچولو [3]

روزگار خوش

اِهم اِهم....   

سلام ملیکم.

والا من که دارم از  تنبلی و بی کاری جان به جان آفرین تسلیم میکنم

الان هم کلاس تربیت بدنی داشتیم ولی سلسله اعصابمان ما را یاری ننمودند برای رفتن به کلاس و همین شد که ما تشریف نبردیم   

شاعر در این زمینه میفرمایند :  

اهل تهرانم / روزگارم بد است / سر صبح که از خواب پا میشم میچسبم به رایانه تا شب    ول کن ماجرا هم نستم / تقریبا مالیخولیاییم   / الان هم باید برم ولیعصر حال ندارم البته جای شکرش باقیه که تهنا نیستم ، سحر هم است /

  دیگه مخم یاری نمیکنه ...

13:32 | مهسا و سحر | مهسا کوچیکه | حرف کوچولو [6]